چه تلخ است ،
یاد آوری سر اغاز عشقی که گمان میرفت جاودانه باشد ..!
+
نوشته شده در
90/11/11ساعت توسط آوا
دلـت را بتـکان ...
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت ...
دلت را محکم تر اگر بتکانیتمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت ...
باز هم محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!
حالا آرام تر، آرام تر بتکانتا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند ...کافی ست؟
نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟
حالا این دل جای "او"ستدعوتش کن
این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالاو حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک او...
+
نوشته شده در
90/10/19ساعت توسط آوا
14 دی واسم یه تغییر بزرگ حساب می شه ...
ثبت شد در دفترچه زندگیم ,
چهاردهم دی ماه هزار و سیصد و نود !
+
نوشته شده در
90/10/19ساعت توسط آوا
نمي خواهم برگردياين را به همه گفته ام
حتي به تو
به خودم
اما نمي دانم ...
چرا هنوز براي آمدنت فال مي گيرم ,
چرا هنوز پشت هزاران ترانه ي خاموش به انتظارت نشسته ام
تا تورا آرزو کنم!!
اما هنوز هم نمي خواهم برگردي
مي داني که دروغ نمي گويم
اگر هنوز تورا آرزو مي کنم
براي بي آرزو نبودن نيست!
و شايد هم
آرزويي زيباتر از تو سراغ ندارم!!
اما هنوز هم نميخواهم برگردي!!
+
نوشته شده در
90/09/17ساعت توسط آوا
مثل رود یک عمر هرکه را دوست داشتم ... بدرقه کردم.
+
نوشته شده در
90/09/14ساعت توسط آوا
دلت که تنگِ یک نفر باشد... خودِ خدا هم بیاید تا خوش بگذرد و لحظه ای فراموش کنی! فایده ندارد... تو دلت تنگ است... دلت برای همان یک نفر تنگ است... تا نیاید... تا نباشد... هیچ چیز درست نمیشود. |
+
نوشته شده در
90/08/19ساعت توسط آوا
ببخش که گاهی دلم بهانه ات را می گیرد...
یادش میرود که رفته ای...
دل است دیگر...هنوز هم تو را میخواهد...
+
نوشته شده در
90/08/17ساعت توسط آوا
برمیگردی
از اول میآیی
من ایستادهام
روبهروی ِ سالهای ِ پیشرو
تو از آینده میرسی
توی ِ دستهات
اضطراب ِ نخستین "دوستتدارم"هاست
مشت میکنی
خُرد میشود
برمیگردی
از اول میآیی
از خجالتگونههای ِ روز اول
تا صمیمیت دستهای ِ روز آخر
با همان بارانی و جیبهای ِ گرم
و صدای ِ قدمهامان
در گوشهای ِ یخی ِ ِپیادهرو
برمیگردی
مثل باران
مثل برف
مثل تمام پاییزهایی که برگشتهاند
و همهچیز با تو برمیگردد
حتا آن قطاری
که سال هاست
فقط میرود ...
+
نوشته شده در
90/08/16ساعت توسط آوا
امـروز عـا شـقـى سـرمـایـه مـى خـواهـد ;
و قـت ِ آ زاد و حـواس ِ جـمـع
كـه مـن نـدارم ! ! !
حـوصـلـه ام كـم است ,
مـشـغـلـه ام زیـاد ;
و مـى خـواهـم سـر بـه تـن ِ هـیـچ رویـایـى نـبـاشـد . . .
+
نوشته شده در
90/08/09ساعت توسط آوا
دارم راه می رم هوا ابریه
باد ِ سردی میاد
یادم به پارسال همین موقع ها می افته
خاطره های سرد ِ پاییزیمون
به اون زمانی که جلومون جاده بود و صدای "دلم مثل ِ یه جعبه اس ... جعبه ی پر جواهر ... خون ِ به رنگ ِ یاقوت, اما خوش ِ به ظاهر ... " توی گوشمون.
و واقعا حیف که زد و شکستش, هر کی به دستش افتاد !
اون زمان که من بودم و تو بودی و یه کتاب ِ حافظ ...
اون زمان که من همیشه سردم بود و دو تا پتو کشیده بودی روم و من تکیه داده بودم به شفاژ و واسم چایی ِ داغ می آوردی ...
می ایستم.
به کوه خیره می شم.
بازم باد میاد ...
+
نوشته شده در
90/08/08ساعت توسط آوا
تو فکر ِ یه آغوش ِ محکم باش , آغوش ِ این دیوونه محکم نیست ...
+
نوشته شده در
90/08/08ساعت توسط آوا
دراز کشیده بودم.
گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن ...
وقتی شمارت رو روی گوشیم دیدم تعجب کردم , نمی دونم چرا !
همیشه که می رفتی تا گوشیت آنتن می داد زنگ می زدی , این بار هم همین طور بود
ولی من اون حس ِ ذوق و شوقی که قبلا داشتم رو دیگه نداشتم !
خواستم جوابت ندم ولی ...
نمی دونم چرا ... گوشی رو ورداشتم ,
صدات رو که شنیدم ناخودآگاه خیلی سرد جوابت رو دادم ...
شُک شده بودی !!
هی می پرسیدی طوری شده ؟ چرا عصبانی هستی ؟ چرا خوشحال نشدی بهت زنگ زدم ؟؟
و من حرفی واسه گفتن نداشتم ...
فقط به سادگی ِ خودم فکر می کردم !
س ا د گ ی !
+
نوشته شده در
90/07/28ساعت توسط آوا
میروم،
اما نمیپرسم ز خویش
ره کجا؟
منزل کجا؟
مقصود چیست؟
بوسه میبخشم ولی خود غافلم
که این دل دیوانه را معبود کیست؟
+
نوشته شده در
90/07/28ساعت توسط آوا
کلمات قادر به بیان احساساتم نیستند !
هنوز بوی ِ تو می آید اینجااااااا ...
:)
+
نوشته شده در
90/07/25ساعت توسط آوا
و اشکهایم را به تو تقدیم می کنم...
تا شاید در آسمانی که روزی به رنگ ما بود... باران ببارد...
آنجا که رهگذران مرا که نه...ما را آواز می کردند!!!!
که شاید نمی دانستند...سکوت رمز لحظه های باران است!!!
و پاییز بی آن شانه ها جز غم گریه برایم چه خواهد داشت؟؟؟
پس بگذار ببارد...بارانی که تنم را یاده شانه های خیسه او می اندازد!!!
هی قطره ها!!!! آیا او بود؟؟؟
امروز زمین باران را برد؟؟!!
+
نوشته شده در
90/07/22ساعت توسط آوا
باران می بارد .
من جای خالیِ تو را از یاد برده ام
و حضورِ تو را , هیچ آرزویی در بر نمی گیرد .
من هنوز باران را دوست دارم
عشق را ...
گرمای دستی را ...
دستانی را ... .
تو نیستی و نبودنت دیگر چیزِ غریبی نیست
و هیچ توهّمی , حضورِ تو را مکرر نمی کند .
باران می بارد ,
دستهایش را می خوانم ,
گرم است ...
دیگر گرمایِ تو از خاطرم رفته است عزیزم ... عزیز ترینم ...
باران می بارد
و من دیگر به یادِ تو لبخند نمی زنم
انگار تو از هزاره ی قبل بوده ای
انگار ...
تو هیچ گاه نبوده ای ....
باران می بارد
عشق , یادش زیباست ...
و بارانِ پاییز مرا عاشق می کند ,
با تو
بی تو ...
+
نوشته شده در
90/07/22ساعت توسط آوا
دیگر برایم مهم نیست ...
من ضربه هایم را خورده ام
دیگر دلی نمانده تا بشکند ...
دیگر از شما نمی ترسم آدم ها !
از شماهایی که دوستتان دارم !
+
نوشته شده در
90/07/21ساعت توسط آوا
پُر از ذوق بودم وقتی برایت کادوی تولدت را خریدم
و چه قدر حس ِ خوبی بود وقتی ساعتت را دستت کردی و بوسیدیش ...
+
نوشته شده در
90/07/21ساعت توسط آوا
می ترسم از دوست داشتن ِ آدم ها ...
+
نوشته شده در
90/07/20ساعت توسط آوا
یه حسی بهم می گفت که قراره ببینمت
وقتی اومدی سر میزمون و سلام کردی از اینکه دیدمت تعجب نکردم
از اینکه این قدر عوض شدی شُکّه شدم !!
این آدمی که امشب دیدم اون آدمی نبود که پارسال همین موقع ها شده بود همه چیزم ...
چه قدر آدم می تونه عوض بشه تو یه سال ...
چه قدر آدم می تونه عوضی بشه ...
+
نوشته شده در
90/07/20ساعت توسط آوا
خیلی حس ِ خوبیه وقتی می دونی یکی هست که با اینکه ازت کیلومتر ها فاصله داره , با اینکه کارش جوری هست که ممکنه روزها موبایلش آنتن نده و با اینکه ماه ها ممکنه نبینیش ولی دوستت داره و بهت فکر می کنه ...
+
نوشته شده در
90/07/20ساعت توسط آوا
کـــــــ ـــــ ـــــ ـــــ ــــــ ــــــ ــــم باش . . .اصلا هم نگران گــــم شــــدنت نباش . . .
اونی که اگه کــــم باشی گـــمت کنه . . .
همونیه که اگه زیاد باشی ، حیفت میکنه...
+
نوشته شده در
90/07/11ساعت توسط آوا
یک سال ِ دیگر هم گذشت ...
یک سال ِ دیگر هم اضافه شد به زندگی ام در این دنیا ...
تولدم ... هممم ... مبارک ؟ !
+
نوشته شده در
90/07/09ساعت توسط آوا
از تقدير سرنوشت غمگين نباش، چه بسا سگ هايي كه بر روي اجساد شير ها رقصيدن ، شادي كردن و خود را بزرگ پنداشتند ،
ولي نمي دانستند
شير همان شير ميماند و
سگ همان ســـگ !
+
نوشته شده در
90/07/07ساعت توسط آوا
مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟بـگـذار سـخـت باشم و سـرد
بـاران کـه بـاریــد... چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه
خـورشـیـد کـه تـابـیـد... پـنـجـره ببـندم و تـاریـکاشـک کـه آمـد... دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک
او کـه رفـتنـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت
...
+
نوشته شده در
90/07/05ساعت توسط آوا
کــــــاش گفتـــــه بــــودی مــــوج نگـــــاهـت از دریـــای هــــوس بـــرمــیخیــزد تـــــا تـن بـــه تـــــو بسپــــارم نـــه دل ...
+
نوشته شده در
90/06/06ساعت توسط آوا
نگران من نباش
من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام
که دیگر هیچ
وعده بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند!
حالا یاد گرفته امکه فراموشی دوای درد همه نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست.
یاد گرفته ام
که از هیچ لبخندی ،خیال دوست داشتن به سرم نزند
یاد گرفته ام که بشنوم و
به روی خود نیاورم
که فرداها هیچ وقت نمی آیند ...
+
نوشته شده در
90/05/19ساعت توسط آوا
بده ساقی شراب آتشین مستو خرابم کنکه امشب دلبرم در مجلس بیگانه می رقصد
+
نوشته شده در
90/05/05ساعت توسط آوا
نـفـس برآمد و کام از تو بر نـمیآید
فـغان کـه بخت من از خواب در نمیآید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
کـه آب زندگیم در نـظر نـمیآید
قد بـلـند تو را تا بـه بر نـمیگیرم
درخـت کام و مرادم بـه بر نـمیآید
مـگر بـه روی دلارای یار ما ور نی
بـه هیچ وجـه دگر کار بر نـمیآید
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وز آن غریب بـلاکـش خـبر نـمیآید
ز شسـت صدق گـشادم هزار تیر دعا
ولی چـه سود یکی کارگر نـمیآید
بسـم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نـمیآید
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بـلای زلـف سیاهـت به سر نمیآید
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کـنون ز حلقـه زلفـت به در نـمیآید
+
نوشته شده در
90/04/18ساعت توسط آوا
وقتی نیست نباید اشک بریزی
باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع شوند
تا کوه شوند ،
تا سخت شوند
همین ها تو را میسازد
سنگت می کند درست مثل خودش ...
+
نوشته شده در
90/04/14ساعت توسط آوا